حكيم ابوالقاسم فردوسى

175

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

تهمتن گر آزرده گردد ز شاه * مر ايرانيان را نباشد گناه اكنون از ستمى كه با تو كرده چنان پشيمان شده كه دمادم پشت دست به دندان مىگزد . باز گرد كه اميد ايرانيان به تست . رستم جواب داد : من از كاووس بيزارم . مرا زين جاى تخت ، و خُود جاى تاج است . در نظرم كاووس بيش از يك مشت خاك ارزش ندارد . چرا از خشمش بهراسم . من در خور اين بىحرمتى هستم ، چرا كه او را بارها از رنج و سختى و بند و گرفتارى رهاندم و بر اورنگ پادشاهى نشاندم . اكنون جز از پاك يزدان بيم ، و جز به او به كس نياز ندارم . چون پيل تن از گفتار لب بربست گودرز گفت : اكنون نه جاى اين سخنان است ، از اين كه دشمنانت گويند چون رستم از سهراب ترسيد بدين بهانه قهر كرد و به زابل بازگشت . پيل تن چون اين سخن شنيد در انديشه شد و از آن ننگ برگشت و آمد به راه * خرامان بشد پيش كاووس شاه شاه چون از دور او را ديد به نشان حرمتگزارى بر پاى خاست . لب به عذرخواهى گشود و گفت : از بخت بد تندى با سرشت من آميخته است و يزدان مرا چنين آفريده است . از آمدن آن دشمن سهمگين چنان پيچان و بيمناك شده‌ام كه چون دير آمدى زمام خويشتندارى از كفم رها شد چو آزرده گشتى تو اى پيل تن * پشيمان شدم ، خاكم اندر دهن رستم گفت : اكنون باز آمدم تا چه فرمان دهى . پادشاه گفت : بهتر اين است كه امروز به بزم شادى بنشينيم و فردا چارهء كارها كنيم . بياراست رامشگهى شاهوار * شد ايوان به كردار باغ بهار همى باده خوردند تا نيم شب * به ياد بزرگان گشاده دو لب روز ديگر چون خورشيد سر بر زد كاووس به گيو و طوس گفت تا سپاهيان را براى رزم آماده كنند . صد هزار مرد سپاهى براى جنگ از شهر